زبان دوختم ٔ هیچ نگفتم ٔ دنیا با تمام پایین و بالاهایش می گذرد
زندگی جاری است ٔ امّا من هنوز در پس یک اتّفاق ٔ با یک نگاه مانده ام . مانده ام از کدامشان بگویم ٔ از درد های پر رنگ و لعاب مقابل چشم و ذهنم یا از دل خوشی های ضعیف و بی خاصیّت . امّاجنس زندگی طوری است که هر دو جورش ٔ یعنی خوشی و ناخوشی نا پایدار و فنا پذیرند .
اشاره : بگذارید ناسپاس نباشم و اوّل از نیمه ی پرش بگویم ٔ تا به حرف خواجه ی شیراز عمل کرده باشم :
شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر ٔ نعمت از کفت بیرون کند
چشم همه روشن ! آسفالت های نو نوار و صاف خیابان های شهرمان مشهد . تعجب نکنید . خواب نیستید ٔ بیدارید . توی خیابان های صاف راه می روید . تکان ها و چاله چوله؛ از آن ها خبری نیست . خدارا شکر . کاش مقاله ی قبلی ام را که در آن از آسفالت های شهر گلایه کردم ٔ زود تر می نوشتم. یا کاش رگ غیرت شهرداران محترم زود تر به جوش می آمد . در سابقه ی زندگی چهل ساله ام همیشه دنبال جای صاف و بدون خاک و یا به دنبال اتمام سریع پروژه ای و خلاصه آبادانی بودم . تا یک بار حسّ آدم بودن ٔ ایرانی و مشهدی بودن را در خودم تقویت کنم . به هر حال سر ذوق آمدم و پی به این مطلب در روزنامه چند روز بردم :سفارش مؤکّد دولت مردان در مورد مشهد است که لازمه ی قوام کشور قوّت الاسلام بودن مشهد است . مسئو لان دست به کار شدند.